سلام یسلام به گرمی یلیوان چای داغ با چند تا قند و یمیز گرد تو یه کافه شلوغ و تویی که تنها مخاطب منی و الان منو میخونی با اینکه پیشم نیستی و من برای تو مینویسم
زشت نباشه یوقت تو این شلوغی ما اینقد غریبیم و تنها میون خنده و پچ پچ دختر پسر میز بغلی
/
/
با تاخیر سفارش دادم یلیوان چای و کمی کیک شاید کمترین و ساده ترین سفارش این کافه باشه اما بهر حال چیزی که الان دلم میخاد نمیتونه بیشتر ازین باشه
منم و یه دلتنگی عجیب بااینکه اصلا بچه فولادشهر نیستم اما خوب به رسم اخرین قراری که با انتخابم داشتم اینجام تا شاید کمی از بار دلتنکیم میون خاطراتی که اینجا برام داره کم بشه
یشاخه گل رز روی میز گذاشتم به همراه آخرین نوشته که برام یادگاری گذاشت .بهش فکر میکنم ،ریتم آهنگ کافه چقد اشناست انگاری همون ریتمیه که یروز توی وبلاگش برای بار اول شنیدم بغضی که ناغافل بهم حمله کرد سنگینی خاطراتو بهم یاداور شده!چای رسید سرمو پایین اوردم تا بغضمو کسی نبینه
چقد سخته لای کتابی که بخاطر اون م و باز کردن و دیدن اولین و اخرین دسته گلی که برای من چیده بود
با سرکشیدن چای داغ اشکم سرازیر شد بهانه خوبی بود چای داغ برای پنهون کردن اشک چشمام گلارو دست میکشم یادش بخیر
سلام طبق معمول همیشه میخواستم بین سرچای گاه و بیگاهم یادی کنم از شما خوانندگان وبلاگ خودم.
میخواستم برم ماکسیم اما با اصرار مادرم منصرف شدم چند وقته بکوب کار میکنم جوری که صبح شرکتم بینش ماکسیم و در ادامه مغازه رو میدارم
منطق مادرای زمونه ما
اگه سرت تو گوشیه و بیکاری میگن ،،،،ووووووویچرا بیکاری افغانیای هم سن تو دارن تو زودپز حاج عبداله اوران
یوم غنی میکنن اونوخ تو؟؟؟
اگه بچسبی به کار میگننمیخاد اینقد طمع کار باشی طمماع شیطان صفت بشین تو خونه کنار ما کنار خانوادت
ما چه کنیم از دست مادرها
خاطرتو خیلی میخام ننه
سلام بعد مدتها دوباره اومدم پیشتون حالتون چطوره؟
امشب خواهرمینا اینجان و من شبکارم ،توی تاکسی اینترنتی ماکسیم ۱۶۱۱عضو شدمو غیر شرکت و مغازه دنبال درامد ازونجا هم هستم علی برکتالله
دیگه انگار زندگی برام یه روال تکراری پیدا کرده راستش چند وقت پیش یسرویس بردم فولادشهر یسری خاطرات سراغم اومد که کلی حالمو خراب کرد بعد پیاده شدن مسافرتا پیدا شدن مسافر برا برگشت رفتم کافی شاپی که باهاش یبار رفتم یه قهوه تلخ و با کلی بغض،جرعه جرعه قهوه رو با نوشته هام تو دفتر همیشه دنبالم
کاش هیچوقت نمیدیدمش کاش اونقدر حماقت نمیکردم
مسافری که اوردم فولادشهر یسرباز بود که میگفت دوست دخترش اهل شهرکرد بوده و توی طول راه صحبت کرد و گفت دختره میخواسته عقد کنن اما پسره گفته که نه فقط دوستی .دقیقا بر عکس ما
چارچوبی که بعد رفتنش دور خودم کشیدم دیگه جرأتشو ندارم پامو ازش فراتر بزارم یبار گذاشتم دیدی چیشد چقدر داغون شدم و افسرده ،شدم یه پسر سرّو داغون
مادرم میخندید دیشب میگفت جوادقبلا عشق خواستگاری بود و میگفت زن میخام ،حالا دیگه تا حرفشو میزنم پامیشه ومیره علاقه ای نداره (به خالم میگفت)
خودمونیم چی فکر میکردم چیشد.
رویام ازدواج بود تو ۲۰سالگی
اونم بعد اینکه از ته دل نهایت وجودم دختریو بخام
وهمینطورم شد عاشق شدم عاشق یه دختر همه چیز تموم اما بی رحم.
در نهایت شکست خوردم و بقول خودم تو نوشتهام
من جاموندم اره من جواد همون پسر مدعی جاموند درست همونجا که نگار بهش گفت که بخاطر بیپولیش نمیتونه به ازدواج بهش حتی فکر کنه و مایع خجالتش میشم
ارزش هر چیزی به دارندشه من خودم بالا بردمش باحرفام با کارام و اهمیت دادنام در نهایت اونقد بالا دید خودشو که من دیگه کایع خجالتش شدم.
امیدوارم هر جا هستی وقتی به رسم دنیا به ادمی به بی رحمی خودت میرسی اونروز سراغ من نیای چون واقعا نمیتونم تورو ببخشم
میخواستم برم بشینم پای چند تا فیلم بد
حتی رابطه با یه زن.
داشتم باهاش چت میکردم یدفهه گوشیم اینستاگرامو بازو بست کرد تا باز اوردمش بالا عکسیو دیدم که خیلی برام ت دهنده بود
توی عکس نوشته بود عمری به نفست اتکا کردی و به وعده شیطان اطمینان،یبار بخاطر خدا از گناه بگذرو به لطفش اعتماد کن خوب چه اشکالی داره هوم؟؟!؟!یبارم اعتماد میکنم
قید همه چیز گناه رو زدم ،توی این هفته تا تونستم به ادمایی که حتی نمیشناختم کمک کردم و گوشیمو پاکسازی کردم،هر کس این پیامو خوند برای من دعا کنه که بتونم روی قولم بخودم و خدای خودم بمونم ????
سلام,وقتتون بخیر ،اینجا نجف اباد اداره پست
با موتورم اومدم تا پست حسابیم خیس شدم.
مامور پستم این چاق بد اخلاقس
شبیه ماست شدم روبروش حالا یا باید غر غر کنم یا معطلم کنه ،اابته یه لاغری هم هست اون خوبها اما اون امروز انگاری مسئول مرسولات نیست
علی خداخیست کنه بااین کتاب پست کردنات
گاج مارکت خانه ما
درباره این سایت